تبلیغات
آریوشا
 
آریوشا
پنجشنبه 27 مهر 1396 :: فاطمه سهولی
نه به صرف این که چیزی گفته باشم

اما گاهی باید چیزهایی را گفت

که شاید گفتنش کمکی به کسی نکند.

اما امروز می خواهم اینطور حرف هایم را پیش ببرم.

سرسختانه در صددش زندگی خواهم کرد.

و هیچ کس جرات نخواهد کرد که بگوید چه بیهوده است.

چرا که می دانم این بیهوده نیست.

من تصور می کردم انسان بودن ساده است.

و به سادگی به تمام رویاهایم متوسل شدم.

اما این کافی نیست.

اگر به آنها ایمان نداشته باشی

این پایه ها متزلزل خواهد بود.

و روزی یک حرف کافیست که تمام آنها از چشمت بیفتد

شاید به نظر یک دلنوشته ی خودخواهانه باشد

اما این حقیقتا یک توصیه ی خالصانه است.

به رویاهایت ایمان داشته باش.

و هرگز به هیچ کس اجازه نده آنها را از چشمت بیندازد.

روزی برمی گردی و پشت سرت را نگاه می کنی

و جای خالی یک رویای بی نظیر قلبت را به درد خواهد آورد.

آن روز به تو اطمینان خواهم داد که آن درد

عمیق تر از درد تمام زخم زبان ها و متلک ها و سرزنش ها خواهد بود

بله !  انسان بودن ساده و زیبا است .

اما ایمان...

یک چیز دیگر است !!!!

حقیقتاً شگفت انگیز ،  لذت بخش و باشکوه است.

که وقتی رویاهایت را فراچنگ آوری ،

باورهایت را با افتخار جار بزنی.

 : « به رویاهایم ایمان دارم،

سرسختانه در صددش زندگی خواهم کرد.

و هیچ کس جرات نخواهد کرد که بگوید چه بیهوده است.»





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 9 شهریور 1396 :: فاطمه سهولی
روز زیبایی در پیش است.

و من از این بابت مطمئنم.

که تو بهانه ی همه ی زیبایی های این زندگی هستی

می دانی داستان از چه قرارست؟

امروز روز تولد تو است.

و‌من می خواستم قشنگ ترین جمله هایی را که بلدم

امروز برایت منتشر کنم

اما حالا می ترسم حرف هایم گنده تر از دهانم باشد.

به خاطر اینکه من می دانم،

 فرق دست های من و تو چیست.

دست های تو یعنی تمام کارهایی که برایم کردی.

و دست های من یعنی تمام کارهایی که برایت نکردم.

آیا کلمات  من به اندازه ی قلب تو قدرتمند است؟

حتی کلمات هم باورشان نمی شود که تو چه قدرتی داری.

چون همیشه آرامی

 و هنوز هم نمی دانم که این حجم از آرامش

چطور می تواند در  یک قلب زجر کشیده رسوخ کند

من به لطف قلب زجرکشیده ی تو در آسایشم.

اما عزیزم باور کن!

آن قدر دوستت دارم که هیچ آسایشی را

به شکستن قلبت ترجیح نمی دهم.

تولدت مبارک مادر...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 5 شهریور 1396 :: فاطمه سهولی
به عنوان یک حرف تازه برای گفتن

باید گفت بسیار گستاخانه است.

که به دنبال شنیده شدن حرفهایم باشم.

همین کافی است که می گویم 

و این بار سنگین را سبک تر میکنم.

مسئولیت نامحدودی که هنوز هضمش نکرده ام.

می تواند برای من این امکان را محقق کند

که سالها بعد به خودم بگویم

چه کار خوبی کردی،که گفتی!

مثل تمام حرف هایی که از نگفتن آنها 

یک روز ممکن است پشیمان شوم.

نمی دانم.شاید هم دارم

یک دیوار بلند را به آسمان وصل می کنم.

تا دزد های حیله گری که از آن‌ بالا می روند،

به دزدیدن ستارگان آسمان سرگرم شوند.

از آن چیزی که دیگر گذشته است،

اگرچه باید رد شد،

اما هنوز دوست دارم به آن فکر کنم.

و گاهی به خاطر تلاش های بی سرانجامم 

شادمانه شکست را به آغوش بکشم.

گاهی به خاطر حماقت های گذشته

به جای اینکه به خود بخندم

از خودم تشکر می کنم که

تصمیمات جسورانه ای گرفتم.

البته فقط گاهی!

اما.خوب.همین هم خوب است.

و این یعنی هنوز هم می شود جسورانه پیش رفت.

نه این که بخواهم با لجاجت های بی سرانجام

روی احوالات مردد یک فرد ناآگاه سرپوش بگذارم.

نه! این طور نیست!

من فقط فکر می کنم،

که می شود به همان شجاعت بود.

و این بار عاقلانه تر ادامه داد.

و مسئولیت نامحدودم را به سرانجام رسانم.

شاید از ستارگان بی شمار آسمان

سهمی هم به من برسد.

به هر حال، آسمان به قدر کافی ستاره دارد.

مگر نه؟؟؟









نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 31 مرداد 1396 :: فاطمه سهولی
خوش به حالت کودک نادان.
دانایی دردسر دارد.
کی از این پایان خبر دارد.
من که نامفهوم و گنگم.
تو چطوری کودک نادان؟
میان روز های کودکی حل میشوی آسان.
در این زندان،پر از درسی !
تو از زندان نمی ترسی؟
چه داناها که پشت جامه ی رنگین دانایی،
ملقب می شوند و می خورند و سود می جویند.
چه داناها که در پشت لباس صوفیان‌،
مشعوف دنیایند و با هم شرط می بندند.
و قشری ساده و خاکی
به پایان گناه بی خیال فرقه های خفته در دنیا،
چه پر مفهوم می خندند.
چه نادان ها که عریانند و 
تنها جامه ای از فکر های بکر می پوشند.
چه نادان ها که در پشتِ
لباس ساده ی دیوانگی هاشان،
سراسر دانش و هوشند.
چه دانا ها که مثل خار می مانند 
و تنها درد می سازند
چه نادان ها که می میرند هم چون برگ پاییزی،
به زیر پای سختی ها.
و می سازند آسایش برای مردم دنیا.
چه داناها که برتخت و نگین پادشاهی ها،
به مردم زور می گویند.
چه نادان ها که از پشت شیار‌ وحشت زندان،
عدالت خواه و حق جویند.
چه داناها که تنها با نگاهی،بی گناهی را به اشک آرند.
چه نادان ها که با خون دل خود،
بر لب آن بی گناهان‌ خنده میکارند.
ببال اکنون به خود ای کودک نادان.
تو می دانی که نادانی،
در این دنیای بی احساس فانی،
افتخاری هست.
ببال اکنون به خود ای کودک نادان.
حقیقت. واقعا این است.
در این دنیای بی باران،
تویی انسان !
تویی انسان


شعر از:فاطمه سهولی






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 20 مرداد 1396 :: فاطمه سهولی

وای از روز که لبخند تو تحریم شود

روح بر پیکر جانباخته تسلیم شود

ساعت دغدغه و مشغله کاریمان

روی نان و نمک غیر تو تنظیم شود

یوسف مصر به زندان فکنیم و شیطان

با زلیخایی خود حرمت و تعظیم شود

چشم هایی که به نور ابدی روشن بود

کور از برق دروغین زر و سیم شود

روز همکاری یکجانبه با شیطان ها!

روز صلح به علاوه یک تقویم شود

به توافق برسیم و به تکامل نرسیم

بدتر از آنچه که یک عمر در آنیم شود

نیست بر حرف شیاطین زمانه سندی

شاید او خواست کلاهی نهد و جیم شود!

لاله ها را بفروشیم به نان شب خود؟؟

این چنین عهد شما با همه تحکیم شود؟؟

کاش بنیان ترک خورده ی عزت هامان

با خروشیدن این حنجره ترمیم شود.

روح در معرض آلودگی و تن تنها

بهتر آنست که این تن به تو تقدیم شود.

کاش برسهم دل تو به توافق برسیم

وای از آن روز که لبخند تو تحریم شود...


یا صاحب الزمان!

شاعر: فاطمه سهولی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 16 مرداد 1396 :: فاطمه سهولی
به این ترتیب من میتوانم از آن سر در بیاورم.
از این که صادقانه به من لطف میکنی.
همیشه کمی طول میکشد تا از آن سردربیاورم.
به نظر میرسد تو در پشت هر اتفاق غیرمنتظره
یک هدیه بزرگ برایم پنهان کردی.
گاهی باید بیشتر دقت کنم
به هدیه های ارزشمندت!
من پر از التماسم.
هنوز نمی دانم چه قدر از این زندگی را 
خوب خواهم زیست.
هنوز یک شکایت هایی در قلبم دارم.
اما تپش های قلبم چیزی جز این نمیتواند بگوید.
این که نمیشود به تو وابسته نبود.
خدایا
تپش های قلبم را ثبت کن.
این عشق تقدیم به توکه صادقانه دوستم داری.
این عشق تقدیم به تو که
هر منطقی را در هم میشکنی
تا به من ثابت شود که 
چقدر عشق قدرتمند است.
به نظرم هنوز هم میشود از تو خواهش کرد.
به نظرم تو هنوز هم به من اهمیت میدهی.
پس بیا خالصانه با هم حرف بزنیم.
خودم و خودت!
بدون اینکه پای هیچ مولکول و اتمی وسط باشد.
صادقانه بگویم
من به شدت میترسم
از اینکه یک روز، دیگر دیر شده باشد.
دیر شده باشد و من حسرت بخورم
از تمام ثانیه هایی که فراموشت کردم.
و ناامید شدم.
من به شدت از پشیمانی میترسم.
من به شدت از حسرت میترسم.
قول بده دستم را محکم بگیری.
و تمام اتفاقات غیرمنتظره ام را برایم رقم بزنی.
من در کنار قدرتت از هیچ چیز نمی ترسم.
و‌شجاعت زیباترین هدیه است.
من در کنار قدرتت زندگی خوبی خواهم داشت.
یک روز میرسد که من از تمام لطف های صادقانه ات
سر در می آورم.
تا آن روز
دستم را محکم تر از همیشه بگیر!









نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 3 مرداد 1396 :: فاطمه سهولی
وقتی جوان واقعابیکار قلابیست

یا سرقتی شایسته از دربار قلابیست

آمار تا مینالد از وضعیت موجود

اعلام میگردد که این آمار قلابیست

کار گسل ها نیست.این آوار قیمت هاست

لطفا نگو دیگر که این آوارقلابیست

یا ماحقیقت را به شکل دیگری دیدیم

یاهم زبانم لال این اخبار قلابیست

حتی مرید آن مدیران مدبر هم

درخلوتش میداند این اطوار قلابیست

خیلی سیاسی شد.کمی از عشق میگویم

هرچند تکرار است و این تکرار قلابیست

وقتی صدای عشق ناهنجار میماند

چون تارهای صوتی گیتار قلابیست

جایی برای عشق اصلا نیست در این شهر

این عشق قلابیست وقتی یار قلابیست

ما در عددهای درست عاشقی ماندیم

اعشار دیگرچیست؟این اعشار قلابیست

حلاج کو تا جان دهد در راه ایمانش

حلاج دیدی چوبه های دار قلابیست

دیوارهای قلبمان یعنی کمی سست است

یا شاید اصلا آجر دیوار قلابیست

من مثل حافظ نیستم سرراست میگویم

درمان ندارد درد چون بیمار قلابیست

اصلا خود من بحث تهدید و تشرباشد

اعلام میدارم همین اشعار قلابیست

بشنو ولی باور نکن.شاعر دلش قرص است

چون در مرامش ترس از اغیار قلابیست

«تهدید»یعنی تا تهش را رفتم و دیدم

انگیزه های شوم این هشدار قلابیست

اما من از این شعر ها انگیزه ای دارم

بلکه تو دریابی کدام اسرار قلابیست

این شعر هم سرمایه ی بیکاری من نیست

آری.جوان واقعا بیکار قلابیست.



فاطمه سهولی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 30 تیر 1396 :: فاطمه سهولی
با تمام بی صبری ها من خوب این را میدانم
که تو تاچه حد انتظار کشیده ای
با این وجود قدرت زیادی برای خوشحال کردنت ندارم.
من را برای تمام نانوشته ها
بازخواست نکن.
من  برای این که همه ی سعیم را نکردم
باید بیش از این تنبیه شوم.
حقیقتا اگر واقعیت های موجود
قرار است به نفع همه تمام شود
من شکرگزار خواهم بود
من چیزی بیش از این نبوده ام.
که ناگفته های تو را در احساساتم خلاصه کنم
گاهی به لطف یک شعر
وگاهی به لطف خشمی بی پایان نسبت به زندگی
به من فرصت بده
تا زندگی ام را وقف حقایق کنم 
هرچند تلخ
شاید یک روز که انتظارها به سرانجام رسید
دیگر شرمنده ات نباشم‌...








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 22 اردیبهشت 1396 :: فاطمه سهولی
پاییز هر سال
اگرچه آسمان دهکده ام ابری ست
 بدون تو باران ها بی رمق اند
زمستان هر سال بدون تو
با هرگلوله ی برف که بر قلب زمین شلیک می شود
مرگ برایم دست تکان می دهد
بهار زیباست
اما بگو چرا قاصدک ها تا آن موقع رفته اند
دارم به جای خالی ات فکر می کنم
چیزی که دلیل تمام دلتنگی هاست
و هر فصل از سال
بهتر ازمن این را درک خواهد کرد
جای خالیت را در جهان،جهان نمی تواند پر کند
زمین قالب خود توست
برازنده ی قدم های پرطرفدارت.
خودت بیا
فقط خودت.
تولدت مبارک...

تولدت مبارک...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 :: فاطمه سهولی
چطور می شود قلب یک انسان را سرشار از شادمانگی کرد

که  گنجایش هیچ شادی بی اندازه ی دیگری را نداشته باشد ؟

چطور می شود لحظه ای که او فکر می کند تنها ترین موجود دنیاست

به او ثابت کرد یک دوست واقعی اینجاست؟

چطور می شود وقتی دیگر هیچ چیز برایش مهم نیست

 دغدغه ها و اهمیت ها ی خاص و  تازه ای را فرارویش نهاد؟

چگونه یک انسان را از چنگال مرگ -نه !!- حتی فراتراز آن

از چنگال ناامیدی نجات خواهی داد؟

من به تو خواهم گفت

تنها همین کافی ست:

یک فرصت دوباره به او بده.

مثل وقتی که معلم در امتحان ریاضی

چند دقیقه بیشتر به دانش آموزانش فرصت می دهد

درست مثل وقتی که پزشکی به بیمارش فرصت می دهد

تا دوباره سلامت زندگی کند.

یا مثل خدا

که دارد  هر لحظه به ما یک فرصت دوباره می دهد

در هر ثانیه

فرصت دوباره ای برای زندگی

فرصت دوباره ای برای دوست داشتن او

و جبران تمام کم لطفی هایی به او داشتیم

حالا می خواهم به تو بگویم

چطور میشود یک انسان را واقعا شاد کرد

کار سختی نیست  باورکن.

فقط

یک فرصت دوباره به او بده...









نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 13 بهمن 1395 :: فاطمه سهولی
به افتخار یک پیروزی شکوهمند

به من بگو چند درصد از آن خالصانه است

تا مطمئن شوم چیز دیگری نیست

که قلبم را به شادمانگی پیوند داده است

کافی است بدانم خالصانه بوده

تا به فلسفه ی آفرینش خویش مومن تر شوم

به هیچ سکوتی نباید اعتماد کرد

و به هیج صدایی اعتنا. 

تنها لحظه ای می خواهم به این فکر کنم 

که آیا حقیقتا خالصانه بوده؟

پس اگر اینچنین بوده است 

دیگر نیازی به سکوت های گوش خراش نیست

و به سخنان ریاکارانه ی پس از آن

فقط این وسط یک تردید می ماند

آیا این حقیقتا یک پیروزی شکوهمند است؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 29 دی 1395 :: فاطمه سهولی
با من به سفر بیا

اینجا نمان

اینجا برایت کوچک است

با من به سفر بیا

شاید حال و هوایت عوض شود

گاهی این را نباید به زبان آورد

خودت میفهمی که باران چرا این روز ها دوبه شک است

صبر کن 

تا همه چیز به جای خودش برگردد

صبر کن

تا آسمان راحت تر با این فشار ها کنار بیاید

صبر کن

وتا آن زمان کمی با من سفر کن

وقتی حال و هوایت عوض شد

بیا با هم به آغوش رنج ها بازگردیم

بیا از ناخوشی ها خوشنودانه گذر کنیم

و به مرگ بگوییم قرارمان باشد برای زمانی دیگر

صبر کن و با چشمان خودت ببین

زندگی چه قدر دلپذیر خواهد شد. 

تقدیم به

 "پروانه هایی که آشیانشان سوخته"







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 5 دی 1395 :: فاطمه سهولی
جناب آقای باراک اوبامارییس جمهور محترم ایالت متحده امریکا

سلام.این بار گرچه در این مورد که نامه ام را خواهید خواند یا نه مردد هستم اما 8سال گذشته آنقدر برایم به عنوان یک ایرانی و به
عنوان یک انسان,پرماجرا و عجیب بود که شما را مخاطبی یافتم که لازم است این حرف ها را با او در میان بگذارم .8سال پیش من یک دانش آموز چهارده ساله بودم و از نامه ای که به شما نوشتم من فقط دوست داشتم دنیا جای بهتری برای زندگی کردن باشد.
من از شما خواستم چراغ خانه های مردم غزه را خاموش نکنید تا کودکان بتوانند در روشنایی درس بخوانند.من از شما خواستم به نا امنی هایی که رییس جمهور اسبق در ناحیه ی عراق و افغانستان ایجاد کرده است خاتمه دهید.اما حالا نا امنی ها در لباس جدیدی مثل یک ویروس در سراسر دنیا در حال پخش است -داعش
من از شما خواستم نژاد ها را کنار بگذاریدو مانند برادران و خواهرانی خوب باشیم.
من امیدوار بودم یک رییس جمهور جدید یعنی یک انسان جدید و یعنی امید به اینکه اوضاع بهتر شود.قطعا اگر یک دیکتاتور بودید بهتر می بود چون جایزه ی صلحی که گرفتید هنوز خنده دارترین جک تاریخ امریکاست. مثل تمام جایزه های صلح دیگر که از این به بعد البته من از داشتن آنها محروم خواهم بود . بله این است دنیای آرام آدم ها .چیزی که من نمی دانستم.چرا که فکر میکردم قدرت میتواند کارکرد های خوبی داشته باشد.اما اینگونه نبود.همان طور که قبلا هم هرگز اینطور نبوده است. دخالت های توجیه ناپذیر در امور داخلی و تحریم های غیر منصفانه ی امریکا علیه ایران به من ثابت کرد که این رسم همیشگی شماست و از آنان که دل خوشی نداشتید این تحریم ها آب را هم در دلشان تکان نمی داد . در نهایت مردم بی گناه و ضعیف قربانی همیشگی کل کل های قدرتمندان هستند.
گرچه فکر میکنم چیز زیادی را از شما خواسته بودم اما بر من مسلم شده است که از یک انسان قدرتمند نخواسته بودم.و بعد از هر تحریم جدید و بعد از هر جنگ و کودتای جدید و بعد از هر کشتار و فاجعه ی جدید و بعد از هر پیمان شکنی جدید شرمنده می شوم از اینکه فکر می کردم می توانم با یک نامه دنیا را تکان دهم . گرچه هنوز هم فکر میکنم این امکان پذیر است که دنیا را به جای بهتری برای زندگی کردن تبدیل کنم . اما حالا خوب میدانم آرامش و صلح هرگز نمی تواند در صدم ثانیه ای قلب قدرتمندان را تسخیر کند و آنها را وادار کند که لحظه ای آرام بگیرندو دست از تقلا های خودخواهانه ی خود بردارند. شاید انگیزه ای که مرا به نوشتن آن نامه گمارد ذهنیت همه ی کودکان و نوجوانان باشد که پس از اینکه بزرگ شدند از این رو به آن رو خواهد شد. و شاید اندکی چون من  نیز به این نتیجه برسد که نمی تواند بفهمد دقیقا حق با کیست .گاهی اینقدر خوبی و بدی شبیه هم می شوند که خودشان هم هویت واقعی خودشان را فراموش می کنند. تقصیر خودشان هم نیست گویی نمی خواهند در مقابل هم کم بیاورند.با این حال هنوز هم فکر می کنم یک تصمیم یا خوب است یا بد.تنها این میان حقیقت ها باید روشن تر شود.
و اگر مسیر حرف هایم را به این سو کشاندم شاید نمی خواستم به خود بقبولانم که شما مقصر تمام حوادث دنیا هستید و طبق چیزی که قبلا گفتم من توقع زیادی از شما داشتم به عنوان یک دانش آموز.
و الان فهمیدم در این دنیای بزرگ  فقط ابرقدرت ها تصمیم نمی گیرند.
سهم کوچکی هست در دستان یک انسان معمولی. و آن این است که حقایق مخفی را دریابد و حقایق روشن را شجاعانه بیان کند.تا شاید بتواند هویت واقعی هر تصمیم را به آن برگرداند.و برخلاف شما ابر قدرت ها به جای کلکل های بی سرانجام ,التیامی بر زخم های خاموش مردم باشد .
نه شما و نه هیچ کدام از قدرتمندان دیگر,هرگز این را نفهمیدید و نخواهید فهمید. شما قدرتمندان تا ابد با هم بجنگید. به ناحق خون بریزید.
شما مشغول باشید راحت باشید . افتخار کنید . ما مردم بر زخم های یکدیگر مرهم خواهیم نهاد .
ما مردم همدیگر را دوست خواهیم داشت و با هم خواهران و برادران هستیم و اجازه نخواهیم داد چراغ خانه ی همسایه خاموش شود.و بی توجه به نژاد ها ,رنگ پوست ها ,زبان ها,دین ها ,با هم مدارا خواهیم کرد . 
و شما تا ابدیت به جوایز صلح خود افتخار کنید.


فاطمه سهولی."






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 26 آبان 1395 :: فاطمه سهولی
حتما فراموش کردم

مثل همیشه که فراموش میکنم

تا دوباره احساس کنم چقدر بد شده

اما حقیقت همیشه هست

حتی اگه فراموشش کنیم

حتما فراموش کردم

زیبایی خیره کننده ات را

پشت چهره ی زشت خودم

حتما فراموش کردم

عشق بی اندازه ی قلبت را

پشت کدورت های قلبم نسبت به زندگی

حتما فراموش کردم

بخشش های بی دریغت را

پشت انگیزه های سرسختانه ی انتقام از دنیای بیرحم و نابرابر

و آنقدر فراموش کردم

که دوست داشتم این دنیا آدم ضعیفی بود

و یک دل سیر کتکش میزدم

با این حال تو برخلاف من

هرگز فراموش نمی کنی

که در این لحظات ناخوشایند فراموشی

چقدر به هدایت هایت نیاز دارم

تو هرگز فراموش نمیکنی

که همچنان زیبا بمانی و خوشحالم کنی

تو هرگز فراموش نمی کنی

که عادلانه رفتار کنی

و بخشنده باشی

کمی به من هم یاد بده  

یا دست کم یادآوری کن

وقتی حواسم نیست مرا به خود برگردان

یادآوری کن که چقدر مهم است که به من اجازه دادی 

زندگی را تجربه کنم

یادآوری کن که نوازش های تو

چقدر ملموس تراز شلاق های زندگیست

یادآوری کن که زندگی

همیشه هم کتک نمیزند

خیلی وقت ها زندگی

مادر میشود

و همین نام کافیست که بدانم چقدر همه چیز

آنگونه نیست که مینماید

به من یادآوری کن که من نیز

آنگونه نیستم که می نمایم

ظرفیت ها و قدرت هایم را به من یادآوری کن

تا بدانم چه قدر به تو شبیه ترم

و در پایان

به من یادآوری کن که

حقیقت همیشه هست

حتی اگه فراموشش کنم...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 16 آبان 1395 :: فاطمه سهولی
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟

یک نکته ازین معنی گفتیم و همین باشد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   


سلام
من فاطمه هستم
هدفم از ساخت این وبلاگ سر گرمی نیست
بلکه من می خواهم آنچه در ذهنم خطور می کند بنویسم
این کار به من این احساس را می دهد که انسان هایی از خواندن آن خوشحال ناراحت یا حتی بی تفاوت می شوند
و احساس های متفاوت خود را در آن کشف می کنند
من دوست دارم زمانی فرا برسد که همه ی ماانسان ها حقایق گمشده ی خود را جست و جو کنیم
همین جست و جو مرا قانع می کند

مدیر وبلاگ : فاطمه سهولی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :